خرید بک لینک
.کلمة اللّه هی العلیا.مرا با کلمات تنها بگذارید. تا کلمه را بگویم. بگویم کلمه و در جهانِ انتزاعیِ خویش ساعتها با کلمه به نشئگیِ ماورا برسم. حالا میخواهد این کلمگی ایستاده، رونده، خفته یا هر حالتی باشدم. بیخود نبود و نیست که هدیهای و خاطرهای و زمینی و زمانی برایم خاص و شاذ نبوده و نیست. شاید هم منظرِ من مورددار است. رو به مغرب نشستهام در انتظارِ دمیدنِ هور گویا. با چنین سرعتی بیشتر دور میشوم. چه کسی میپذیرد این اندیشههای منفک از دیدنیها در آنی به انتظارِ مترو از خاطرم میگذرد؟ پس چه جای تصویر در آن عالم که نه گوشی شنیدهاش و نه چشمی دیدهاش؟.کلمة اللّه هی العلیا.

برچسب: نویسنده: دانیال باقریان تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 6:08

.أَلَمْ تَكُنْ آيَاتِي تُتْلَىٰ عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ بِهَا تُكَذِّبُونَ؟.آری. در برابرِ حقیقت جز تأیید و تصدیق چه میتوان کرد؟ و البته این درست است که معترفان نیز به عذاب دچار خواهند شد و این اعتراف در آن روز تأثیری بر عقوبتشان نخواهد گذاشت. هیهات! ما هکذا الظن بک..تکانم داد این صفحه. چقدر روشن سخن میگویی. چقدر بیپروا و صریحی با من. از ذهنم خطور کرد که بگو با قرآن قصهٔ گذشتهات را. گشودمش و صفحهٔ آخر مؤمنون آمد. اینهمه نشانه و آیه آوردی و اعتنا نکردم. و اگر نبود آیهٔ انتهای صفحه، این پنجره تا همیشه دیوار بود..وَقُلْ رَبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَأَنْتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ

برچسب: نویسنده: دانیال باقریان تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 6:08

.گرفته بوی خزان نوبهارِ عاشقهااسیرِ سایهٔ بیانتظارِ عاشقها برای لیلیِ لیل و النهار میگریمبه یادِ گریهٔ لیل و النهارِ عاشقها تبر به دوشِ من افتاد و رفت بتشکنمدوباره میشکنم در تبارِ عاشقها غبارِ آهِ مرا ذوالجناح میداندکه رانده سوی ابد تکسوارِ عاشقها سکوتکرده به آفاق خیره میماندمگر ببیندش آوای یارِ عاشقها طلوع میکند از شهرها بیابانینگر که نور بگیرد نگارِ عاشقها به ایستگاهِ کجا میرود هیاهوها؟درونِ خالیِ ریلِ قطارِ عاشقها

برچسب: نویسنده: دانیال باقریان تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 6:08

.لقد لقینا من سفرنا هذا نصبا.وقتی چیزی در واقعیت به دست نمیآید، در خیال پیِ پیوندش میگردی. و چیزی که در خیال خوش بنشیند، وای بر واقعیت اگر با آن نخواند. و از آنجا که هر فضیلت را دو رذیلت است در جهات خلاف، هنر طلبِ آن نبودهای است که باید باشد. ما از این سفر خسته شدهایم اندکی. حتی دست ساییدم به بود و نبودش، و نگفتم این خرطوم است، گفتم ناودان است. نگفتم این گوش است، گفتم بادبزن است. چه چاره کنم؟ حالا که من سراپا جهلم و با عقل فرسنگها فاصله دارم. دیگر بحثِ خواستن و دوستداشتنِ من نیست. برایم چنین چیدهاند. مخلصِ شما هم هستم. میپذیرم که صبور نیستم. چرا اینهمه خواستنی شدی تازگیها پس؟.اما تو با منِ مسرف گفته بودی از رحمتت ناامید نشوم، که همه ذنوب را میآمرزی.

برچسب: نویسنده: دانیال باقریان تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 6:08

.با شب میثاقی دارم. هرقدر آرامتر شوم، بوسههایم بر گونههایش داغتر خواهد شد. آنقدر میبوسمش تا رازش را با من بگوید. از او میخواهم معمولیتر شوم. بگذار برق نباشد. شادمانی همین راز گفتن و نیاز گفتن با توست. بگذار در ظلمانیِ ساعتها خود را تماشا کنم. به وسعتِ یک بینها تاریکی با من است. که تو خالقِ ظلمت هم هستی ای خالقِ نور! تو مرا هم آفریدهای. از ظلمت به نورم ببر. در این ظلمت آبِ حیاتی نیست. آبِ حیات یاد و نامِ توست. صمیمانه در تنگ میگیرمت. مرا از یاد مبر. مرا در ناتمامیِ سِیرها فراموش مکن. من ساجد و مفلوکِ خرگاه و سرادقِ بالابلندِ تواَم. درونم مالامالِ آرامهای توست. میبوسمت. میبویمت. چه بوسیدنی شدهای تازگیها. از من بگذر اگر در همه ثانیهها نامت را نمیبرم. یوم الحسرة بیگمان تا آرنج دست در دهانِ حسرت خواهم کرد. اکنون با من باش. که گذشته بسیار نیافتنی و آینده بسیار نیامدنی است.

برچسب: نویسنده: دانیال باقریان تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 6:08

.
چیزی درونِ سینهٔ من خالی است. یک حفرهٔ بزرگ که شاید با چیزهایی که میشناسم پر نخواهد شد. و مدتهاست خالی است. باز میسازمش ولی ویران است. درست مانندهٔ این کاروانسرای مرمتشده و خالی. درونم همین کاروانسراست. زیبا و برافراشته و نو به نظر میرسد. اما کسی در او نیست. کسی باید باشد و نیست. تنها هوهوی باد. تنها سایههایی لرزان. و یک بیکران بیکسی. آیا تو اینجایی؟ از این برزخ انتظارِ دیدارِ تو را دارم. تو امامِ منی. تو تمامِ منی.

برچسب: نویسنده: دانیال باقریان تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 6:08

.شهرِ من را که همه برج و پل و دیوار استتکیهگاهی که کنم خسته به در نشناسم.من را کنار گذاشتهاند برای بعدها. خیلی خاص باشد، کنجی از هزاران دادهٔ رایانهای ذخیره کردهاند. معمولیترش اینکه میانِ ملیاردها منفجرهٔ اطلاعاتی رهاندهاند که: بهزودی میخوانمش. عقدهٔ دیده و خوانده شدن نیست. هست؟ گمان کن هست. چه کارت کنم؟! جسمِ وزندهام در تهرانِ خاکستری میوزد. میگویم خاکستری، هم به اعتبارِ هوای آلودهٔ غالبش، هم مردمانِ خاکستریاش. که طیفشان روشن نیست. و خودِ من از همهشان خاکستریتر. مهلتی هست تا مرگی که از پلکم نزدیکتر است. بگذریم. رشتهٔ کلام درمیرود.اینجا مترو حقانی است. از ونک به اینجا رسیدهام. در نمازخانهاش سرعتهای احمقانهام را کند کردهام. ولی هنوز شتاب دارم. آخه فلانفلانشده! چرا میتپی در من؟ با این سیر و سرعت به اسفل السافلین میبریام. دهانِ گشودهٔ قبر است که آغوش گشوده. چنین بیدرنگ و بیتأمل کدام گوری میخواهی ببریام؟ خودم از این قومِ عجول و بیوقفه فریادم..برای بعدها. کتابها را کنار گذاشتهام. نوشتهها را سرسری میگذرم. فیلمها را بینقد تماشا هم نمیکنم. گرفتارِ انفجار

برچسب: نویسنده: دانیال باقریان تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 6:08

.کوچهای را که بُنش بستهٔ صد حادثه نیستراه کج کن که نه جریان الست است اینجا.ما چه بدانیم کنگره چیست. ما که بوی گندِ عرقمان عالم را برداشته. ما که رهایمان کنی، با یک من ریش و یک لا قبا جهان را میخواهیم نجات بدهیم. بسازید. چه کسی جلویتان را گرفته؟ مسجد بسازید. بر شکوه و مجد و عظمت و حشمتِ اسلام و مسلِمان بیفزایید. خانهٔ شماست. شمایید و خواستتان. ما چه بدانیم کنگره چیست..گناهِ اینهمه بیهودگی به گردنِ منعذابِ روزِ حسابت به عهدهٔ تنِ من ثوابِ روزِ سیاهی و شامِ بی ماهیشکستنِ درِ هر مسجدی به مأذنِ من.

برچسب: نویسنده: دانیال باقریان تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 6:08

.در خوابهای کوتاهم، نوری بلند از ظلمتِ شبانهام بیرون میآورد. با او نجوا میکنم. مرا از شهوتها میگیرد. دوستش دارم. دلم گواهیِ صدق میدهد. هالهای از روح گردم میگردد. من غرقِ تاریکی. من محوِ فراموشی. تشنهٔ بیداریام. ساعتی باید با این نور سخن بگویم. ساعتی باید همهٔ مرا گرم در بر بگیرد و هرچه ناخالصی است را از لابلای استخوانهایم بیرون بریزد. مرا خالص کن. مرا بچلان تا شیرهٔ روانم ناب شود. گریه دوایم نمیکند. دستم به خودم نمیرسد. به فریادم برس..شاید به نظر برسد، که میرسد، دلنوشته یا بث الشکویٰ یا نجواهایی چنین، ضرورتِ امروزها نیست. شاید چنین گفته شود، که میشود، در اوضاعِ این زمانه و اکنون و جنگها و بیدادها و فریادهای راست و ناراستِ جهان و جهانیان، سنگر دیگر است و مبارزه دیگرتر. اگر مبنا را کتاب اللّه بگیری، حرفِ مکرر تقوی است. و مقدمهٔ عمل صالحی که تنها راهِ قرب به اللّه است، ایمان. مگر نه آنکه هر حرکت و سکونی، هر سخن و سکوتی، اگر نه به مقصدِ تقرب به اللّه باشد، بیبن و نابود است؟ اگر پارسایی شب نباشد، هزار گله شیر هم باشی، روزت جز به شکار برای نفست نمیگذرد. واویلا از پیچیدگیِ

برچسب: نویسنده: دانیال باقریان تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 6:08

.چه شعرِ غمگینی. از غنچه درمیآید، پژمرده. از گور برمیخیزد، سیاهنامه. روبروی حقیقتِ خود میایستد. نگاهی به آنسوی افقهایی که باید در آنجا خانه میکرده میاندازد. چه شعرِ غمگینی..گل تمام میشود، چه پرورده و بارور شود، چه پرپر و دربهدرش کنند. باغ میسوزد، چه میوهها بدهد، چه بیبار و سربار بماند. حیوان میمیرد و کود و دود میشود، هرگونه که بزید. حشر و نشور و ادامه و تأبدی در کارشان نیست. غمناک و شاد میگذرند. رنجور و دلارام میمیرند. و مرگ حتماً بنبستی محتوم برایشان هست. اینهمه اشیاء که تو در عمرِ اینجهانیات با آنان میآمیزی، ختم به فنایند. همین دیواری که به آن تکیه دادهای. همین چوب و آهنی که بر آن نشستهای. همین خورشیدی که جملهٔ قوههای توست. همین گلدانی که نازپروردش کردهای. همین خانهای و مرکبی که سندش به نامِ توست. و هر اعتباری و عبوری. خلودی در کارِ هیچکدامشان نیست. اما تو که این بیخلودی را ادراک میکنی، مؤبدی. آن روزِ نزدیکتر از فردا، سر از جنینِ خاک درمیآورد، بی سر و پا. چه روزِ ناخجستهای. چه شعرِ غمگینی.

برچسب: نویسنده: دانیال باقریان تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 6:08

صفحه بندی